غروب ، مثل همیشه ، من و تو سرگردان
من و تو ، مثل همیشه ، کنار یک اتوبان
تو می روی و من از پشت سر که هی خانوم!!
نگاه کن ! همه هستی ام شده ویران
منم ، همان که شب و روز تشنه ام کردی
تو ، مثل تشنگی روزهای تابستان
چقدر آمدم و رفتی و نگاهی هم
نکردی عاقبت اینجا ،به من، به این چشمان
همیشه فکر خودت بوده ای تو و حالا
برای من شده اینجا شبیه یک زندان
شبیه قصه گیجی که تا ....
نمی دانم
که تا خود ـ خود ـ فردا ، ادامه یا پایان؟
بگو که آخر این قصه تا کجا بانو ؟
بگو مگر دلت از جنس سنگ یا سیمان ـ
شده ؟ که این همه سر می دوانیم آخر
بیا خماری عشق را از سرم بپران
..
..
و تو که می روی و من که خوب می دانم
دوباره مثل همیشه ، من و تو یک اتوبان