تبليغاتX
island _ alone island _ alone

island _ alone

 

کاش هرگز ورق نمی خوردم

 
 

 

Ø ساعت Ø

 

 


Ø نويسندگان Ø

 


 


Ø جستجو Ø

 

 
جستجوی فارسی در گوگل


 

جستجو در وبلاگ


 


Ø آمار وبلاگ Ø

 


تعداد بازدیدکنندگان:



 


Ø لوگوی دوستان Ø

 

قالب ساز

لوگوی شما

لوگوی شما


  لوگوی من


 

 

يه غزل جديد...

سلام به همه دوستاي عزيز خودم

از اينكه يه مدت به خاطر امتحانات پايان ترم نتونستم وبلاگمو آپ كنم معذرت ميخوام.

هر چند مي دونم همتون كلي خو شحال شديد...


اين بار توي شعر خودم مردم و تو هم

بي آنكه گريه اي بكني يا كه دست كم

غمگين شوي از اينكه پس از روزهاي چند

من دارم از كنار تو اين گونه مي روم

راحت نشسته اي به خودت فكر مي كني

به حرفهاي مردم و دستان خالي ام

اين دست ها كه جز تو نوشتن بلد نبود

حالا شده شبيه دو تا دست متهم

هي فكر مي كني به همين دستها تو را

از توي خاطر قلمم پاك كرده ام

اين فكرهاي بي در و پيكر چرا عزيز ؟

من پيش پاي مردم چشم تو مرده ام

حالال بلند شو و برقصان تن مرا!!

با من برقص بار دگر زنده مي شوم

تو شعر مي شوي غزلي مي سرايمت

در بيت بيت تو پر از حرف تازه ام

...

...

هي اشك چكه چكه سرازير مي شود

هي شعر ذره ذره سراپاي دفترم ...

                                       

                                                           

 



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385

|

صمیمیت از دست رفته ...


دستهایم را که ول کردی                                            

  گفتم :                                                                          

        لابد چند روز که بگذرد                               

           همه چیز بر می گردد جای اولش                                                       

    دستهای تو

      امیدهای من

حالا خیلی سال می شود که رفته ای

    فکر می کنم عوض شده ام

دیگر

نمی خواهم برای صمیمیت از دست رفته مان شعر بنویسم

        می خواهم

        شعرهایم بزرگ شوند

         شعر هایم برای تو باشند

من

  شاید حرفی برای گفتن ندارم

اما تو

   پایت را که توی شعرهایم بگذاری

کاغذ هم که کم بیاید

شعر خود به خود بزرگ می شود

..

هه...!!!

     خیال کرده ای غزل خداحافظی شاعرم کرده ؟؟؟

  نه !

  من که خداحافظی نکردم

   فقط گفتم : به امید دیدار

حالا

  انتظار دیدار تو شاعرم کرده بانو!

تو که نمی آیی تا دستهایت را به من هدیه کنی و من

       با دستهایی که هنوز خالی مانده

          دارم برای صمیمیت از دست رفته مان شعر می نویسم

...

..

مثلا می خواستم برای تو شعر بگویم

   می بینی ؟

         هنوز هم فکر می کنم عوض شده ام ... !!!

                                     



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385

|

" رومئو پرنده است و ژولیت سنگ "


 " رومئو پرنده است و ژولیت سنگ "

اثر :  " فدریکو گارسیا لورکا "

ترجمه : " چیستا یثربی "



• اگر من ابر شوم؟

• من چشم می شوم

• اگر من گیسوی سری باشم؟

• من بوسه می شوم

• اگر من زباله شوم؟

• من مگس می شوم

• اگر من سینه شوم؟

• من ملافه ای سفید می شوم

• و اگر من ماهی شوم؟

• من چاقو می شوم...

• چرا مرا آزار می دهی؟

چرا؟

اگر مرا دوست داری

چرا آن چیزی نمی شوی که من می خواهم؟...

اگر من ماهی شوم

تو بهتر است موجی شوی

یا خزه ای دریایی

و یا حتی ماه تمام در آسمان

چرا چاقو؟

چرا نمی خواهی به من عشق بورزی؟

چرا می خواهی مرا از رفتن باز داری؟

مرا که تنها در حال حرکت

تو را دوست خواهم داشت...



می چرخم ...

با همه چیز،

با ذره ذره جهان


دور تو می چرخم

اما با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم

چون تو از گرفتن من شاد می شوی...

نه!

ای توطئه گر

من هرگز با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم.

من اگر ماهی شوم

تو را با چاقو می شکافم

چون یک مَردم

و مرد باید چنان باشد

که هر شاخه ای به پایش نگیرد...


اما تو مرد نیستی

و اگر به خاطر صدای فلوت من نبود

تو به ماه می گریختی

به ماه، آن دستمال توری

پر از لکه های خون

چون دستمال دختر بچهّ ها


• من اگر مورچه ای شوم

• من خاک می شوم

• و اگر خاک شوم؟

• من آب می شوم

• اگر من آب شوم؟

• من ماهی می شوم

• و اگر ماهی شوم؟

• من چاقو می شوم

چاقویی که چهار بهار گذشته تیز شده است...


مرا به آب برسان و غرغم کن

مرا در آب، برهنه رها کن

تصوّر کرده ای که از خون می هراسم؟

می دانم که با تو چه باید کرد،

فکر می کنی نمی دانم؟

حال خواهی دید!...


آن وقت از تو خواهم پرسید:

اگر من ماهی شوم؟

و تو خواهی گفت:

من کیسه ای خاویار ماهی خواهم شد

تا از تو بار بردارم...


تبری بیاور و پاهایم را قطع کن

از نگاهم دور شو...

لعنت بر تو و عشقت باد

من تو را تحقیر می کنم

ای کاش غرق می شدی

یا کاش هرگز نمی دیدمت

نفرین بر تو که می خواهی مرا به اسارت درآوری...


• اگر این گونه می خواهی ، باشد

خدا نگهدارت!

تقصیر من نیست

خیلی ها مرا دوست خواهند داشت

و عاشقان بیشمار

به من عشق خواهند ورزید...


• کجا می روی؟

صبر کن!

• مگر خودت نخواستی که بروم؟

• نه نباید بگریزی، صبر کن!

چه می گویی اگر من دانه ای شوم؟


• من شلاق می شوم...

• و اگر من کیسه خاویاری؟

• من بازهم شلاق می شوم

و تو را با سیم گیتار می زنم...


• نزن !

لطفاً مرا نزن!

• تو را با پاروی قایق می زنم

• به قلبم نزن!

• تو را با پرچم گلهای ارکیده می زنم

• آخر مرا کور می کنی!

• شاید، چون همانند یک مرد، رفتار نکردی...


• اما من انسان بودم

انسانی با نبوغ...

انسانی غول پیکر

که با انگشتان یک کودک

از کوه سر می خورد...


• تنها منتظرم که شب از راه برسد

اکنون سپیدی خرابه ها مرا لو می دهد

اما شب هنگام تا پای تو خواهم خزید...


• و اگر من به ستونی از سنگ بدل شوم ...

تو تنها سایه ای از آن سنگ خواهی شد

و دیگر هیچ...


تو رنج می کشی

و حتی رنج تو، مالِ خودت نیست

رنج تو، رنج یک درشکه چی است

وقتی که عرق می کند و رنج می کشد

یا رنج جراحی

که با سرطان دست و پنجه نرم می کند

من به ماهی بدل می شوم

و تو تنها به آردی که دست به دست می گردی

آردی که فقط بلد است پف کند...


• من تمام شب خواهم گریست

و تو را در اشکهایم غرق خواهم کرد

• من هنوز می توانم بگریزم...

• بگریز، اگر می توانی!

• من در برابر اشکهایت از خود دفاع می کنم.

• دفاع کن، اگر می توانی!

• صبر کن، همه چیز بازی است...مگر نه؟

• آری، ما تنها داشتیم بازی می کردیم

• بگو در این خرابه

کجا می توان یک نوشیدنی گرم پیدا کرد؟


بیا نقشهایمان را عوض کنیم

حالا من جای تو بازی می کنم

و تو جای من...

و هرکس نقش خود را نپذیرد

به بهای جانش تمام می شود...

بیا

من تو می شوم

و تو من...


• امپراطور، امپراطور!

• نگاه کن!

امپراطور دنبال کسی می گردد!

• من آن کَسم!

• نه، آن کس منم!

کدامیک از شما دو تن، آن کس هستید؟

• من!

• نه دروغ می گوید، من!

• امپراطور می فهمد که کدامیک از شما دو تن،

آن کس هستید

او با چاقویی

شما را شقه شقه می کند

و این مجازات کسانی است چون شما

که مرا تا دیر وقت شب

پرسان و بیدار نگه می دارند...

• من آن کَسم!

• من نیز!

• هر کسی به هرحال کسی است

• و همیشه کسی خواهد بود،

• اما هیچکس، آن کس نیست که ما به دنبالش می گردیم...


ما همه چیز را ویران خواهیم کرد

هر سقف و کاشانه ای را...

هر جا که از عشق سخن برانند

ما آیینه ها را به گل خواهیم آلود

و کتابها را خواهیم سوزاند

دیگر نمی خواهیم بازی کنیم

ما مرگ کارگردان را می خواهیم...


مردم در تالار نشسته اند،

آنها تشنه اند

و نمی دانند

که اسبان وحشی به زودی

سقف تالار را خواهند شکست

من در این برج، زندانی ام

و مردم نمی دانند که کارگردانِ نمایش

مدتها پیش، صحنه را ترک کرده است

و دیگر نمایشی در کار نیست...

من اسارتم را زندگی می کنم

و آنها فکر می کنند که این بازی است...


آدمی تنها

در رویای آسانسورها، قطارها

و سرعت...

ساختمانها و سواحل

و کنج خلوتی که تو را به کام می کشد

و تو در تنهایی خود،

محو می شوی

و دیگر فقط تنهایی است...

و تماشاگران هشیارتر از آنند

که این حقیقت را در نیابند

و می فهمند

که نمی توانند یکدیگر را دوست داشته باشند

و هرگز دوست نداشته اند...


رومئو باید پرنده می شد

و ژولیت سنگ

رومئو باید یک دانه نمک می شد

و ژولیت نقشه راه...

مگر به حال تماشاگران فرقی می کرد؟

***

اما پرنده نمی تواند گربه شود،

و سنگ نمی تواند موج باشد،

رومئو و ژولیت

هرگز به چیز دیگری بدل نمی شوند

مگر به مرگ یکدیگر


" آیا رومئو و ژولیت یکدیگر را دوست داشتند؟ "

هیاهو شروع خواهد شد

اکنون مردم قیام می کنند

و پلکان را می شکنند

وقتی که می فهمند

رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشته اند

آنها فقط نقش بازی می کنند

تنها نقاب عشق به چهره دارند،

و تنها لباس زیبا پوشیده اند

اما رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشته اند...

و این تنها بازی نقابهاست...

یک بازی بی نقص و عالی

اما فقط بازی

و دیگر هیچ...


در زندگی راستین

کسی نقابها را نمی بیند

و اشتباه بزرگ همین جاست

هیچ کس نمی داند که آن ژولیتِ زیبا

تنها نقابی بر چهره دارد

و ژولیت راستین

اسیر و فریب خورده،

با دهانی بسته، پنهان شده است...

با این آواز بلبل

من نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم

چرا همه نمایشها

چنین غم انگیز تمام می شوند؟

چرا عاشقان

یکدیگر را به جنون می کشانند

چرا در این جهان

کسی به کس دیگر نمی رسد؟


• این چیست در دست تو؟

• "پیراهن ژولیت"

• کدام ژولیت؟


• "همان که در نمایش بود. ژولیتِ زیبا..."
"زیباترین دخترک جهان..."
• آه عزیزم

مگر از یاد برده ای که ژولیت نمایش ما

یک مرد است؟

مردی که تنها لباس زنانه پوشیده است

و ژولیتِ واقعی

دهان بسته، زیر صندلیها، پنهان است؟

حالا نوبت تعویض نقشهاست

شما جای ما و ما جای شما

• تماشاگران عزیز، خواهش می کنم نترسید!

• چه وحشتناک است گم شدن

در تالار نمایشی که راه خروج ندارد...


از این همه در

یکی حتماً واقعی است

یکی از این همه در

باید باز شود...

کاش کمکم می کردی تا لباس نمایش را درآورم...

کاش مرا از این صحنه بیرون می بردی

از این دکور سهمگین

با این همه در

***
با این همه

یکی از این درها باید حقیقی باشد

یکی از این همه در

باید من و تو را از اینجا بیرون ببرد...


• بگو چه می شد اگر من دیوانه وار،

عاشق سوسماری می شدم؟

• آن وقت عاشقی را یاد می گرفتی!

• و اگر آن وقت عاشق تو می شدم؟...

• دست کم عاشقی را یاد گرفته بودی!

تماشاگران می گویند:

"شاعر این شعر

زیر سم اسبان وحشی کشته شده!"

• امّا چرا؟

این شعر که خیلی سرگرم کننده بود

• آری، اما شبیه زندگی بود

و این گناه نابخشودنی شاعر است...




 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385

|

برای خودٍ خودم...

 

پیشاپیش فرارسیدن چهاردهم خرداد سالروز ولادت شاعر بزرگ و پر آوازه ایران زمین آقای

    حسین رضویان  

را به تمامی ادب دوستان این آب و خاک تبریک عرض می نمایم.

روابط عمومی سایت


وقتی هیشکی تحویلت نگیره اینجوری میشه دیگه....



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385

|

یادمان حسین پناهی

 

فروغ در زمستان تبخیر شد

و حسین در تابستان یخ کرد...

هنوز اشک چشامون خشک نشده ، دو سال گذشت.انگار همین دیروز بود ۱۷/۵ ۱۳۸۳. هنوزم وقتی یادم می افته ، باور کردنش سخته.خبر ساده و کوتاه بود : " حسین پناهی ، شاعر ، نویسنده و بازیگر محبوب سینما و تلویزیون درگذشت. " اما واقعیت داشت. ولی مگه می شد باور کرد. تموم لحظه لحظه های بازیگریش توی ذهنمون نقش بسته بود. ساده و بی ادعا و با تمام وجودش یه نقش و بازی می کرد.انگار داشت زندگی تو رو بازی می کرد.خود خودت بود. با تمام وجود حس اش می کردی.شاید این همه شناخت اکثریت جامعه از حسین پناهی بود. اما برای من و تویی که کتابهاش ، نوشته هاش و شعرهاشو خوندیم مثل یه موجود تو ی افسانه ها بود. مثل اونو فقط میشد تو قصه ها و افسانه ها پیدا کرد.

بی خبر اومد . بی خبر بزرگ شد و زندگی کرد و بی خبر هم از بین ما رفت.ناشناس زندگی کرد و ناشناخته هم رفت تا همیشه ناشناخته بماند. و ما باز هم در غم از دست دادن عزیزی که نشناختیمش زانوی غم بغل کرده ایم. اما چه سود که دیگر ....

ساعت ۵/۴ بود که رسیدم به تالار خوارزمی دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز ، محل برگزاری همایش . سالن تقریبا پر بود و چند دقیقه بعد سالن اینقدر پر شد که حتی راهروهای سالن هم پر بود. ظاهرا باید خوشحال می شدم از اینکه این همه آدم به خاطر حسین پناهی اومده بودند اینجا. اما من اصلا خوشحال نبودم چون می دونستم از این خبرا نیست .

برنامه شروع شد . ابتدا کلیپ بسیار زیبایی از اشعار حسین با صدای خود او پخش شد . کلیپ واقعا تاثیرگذار بود و جو سالن رو کاملا تحت تاثیر قرار داد . سپس بیوگرافی حسین پناهی توسط خانم آقایی قرائت شد. درهمین لحظه مهمانها هم از راه رسیدند. محمد بهمن بیگی از بزرگان قوم لر بهمراه همسرش ، دکتر مندنی پور ، آقای داوری (شاعر) و .... . سپس نوبت به دکتر مندنی پور رسید تا سخنرانی کند . من هم گفتم لابد الان زندگی و آثار حسین را از زوایای گوناگون مورد بحث قرار می دهد ، اما انگار ایشان آمده بودند تا از زحمات محمد بهمن بیگی تقدیر کند . آخه از ۳۵ دقیقه ۳۰ دقیقه رو از زحمات ایشان برای قوم لر صحبت کرد . و بعد تازه فهمیدم حسی که ابتدای ورود به سالن داشتم درست بوده . تازه حس ناسیونالیستی هموطنان لر زبانمان گل کرده بود و بقیه برنامه از سخنرانی بهمن بیگی گرفته تا کلیپها و ... همه به این موضوع مربوط می شد .

دلم برای حسین پناهی بیشتر از قبل می سوخت . حتی خودی ها هم داشتند از اسم و شهرت او سوء استفاده میکردند . دیگه نتونستم تحمل کنم . بلند شدم و از سالن زدم بیرون.

توی پیاده رو همه فیلمهای حسین از جلو چشمم رد میشدند ( دزدان مادر بزرگ ، روزی روزگاری ، همسایه ها ، آژانس دوستی ، آواز مهر ، در مسیر تند باد ، سایه خیال ، مهاجران ، ارثیه ، مریم مقدس ... ) و همین طور کتابهاش ( من ونازی ، ستاره ها ، آسانسور ، عطر تنباکو ، یک گل یک بهار ، بی بی یون ... )

ولی این شعر حسین پناهی همه فکرمو به خودش مشغول کرده بود :

خوشا به حال لک لکا

که خوابشون باغ نداره

خوشا به حال لک لکا

که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که مرگشون گاف نداره

اصلا خوشا به حال لک لکا که لک لک اند...

و دلم برای لک لکا سوخت . و برای نازی ، که دیگه کسی نبود براش شعر بگه ، براش شعر بخونه و براش زندگی رو معنا کنه .

های های ... تو کجایی نازی ؟

عشق بی عاشق من !

 


 و دلم برای همه میسوخت . همه اونایی که یاد گرفتن فقط مرده پرست باشن...

" حسین رضویان  ---   شیراز ---  ۹ / ۳ / ۱۳۸۵ " 

 



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385

|

دارم تو را می نویسم ...

این غزل را با تمام وجود تقدیم می کنم به دوست عزیزم : قاسم عطایی عظیمی

برای او که امروز ، اگر چیزی می دانم از بودن در کنار او نشات گرفته است . او که همیشه درد کشور ، درد مردم و جامعه را با تمام وجودش حس میکرده و می کند.

و برای او که زندگیش را برای آگاهی و آزادی مردم داد و هنوز هم ...

برای او و برای ایران عزیز....


" دارم تو را می نویســـم " *، روی درختانٍ بی بــر

روی تن خـــاکٍ تشنه ، بر آخــرین برگٍ دفــــــــــتر

دارم تو را می نویسم ، تو ، مردی از نسل طــوفان

همزادٍ شب بویٍ وحشی ، تو ، مردٍ شبهایٍ بنــــدر

این باغ روزی ثمر داشت ، جای تبر شاخ و بر داشت

روی تنش مــوج می زد ، صدهـــــا درختٍ تنــــــاور

می رست توی دل باغ ، هر روز یک لالــــه ، یک گل

هــر روز یک شاخه نو ، هــر روز یک طـرح دیگـــــر

تا اینکه یک بختــــک شوم روی تنش سایه افکـــند

شاخ و برش خشک شد هی ، هر روز هی کم و کمتر

حالا کلاغــــانٍ شومــــــند ، روی تن خشکٍ این باغ

دیگــــــر نه آواز بلبل ، نه بالـــــــهایٍ کبــــــــــــوتر

از باغ آن باغ سرسبز ، حالا فقط مــــانده اســــمـی

اسمـــــی که شاید نباشد ، مثل قدیم اسم برتـــــر

..

..

با آرزویٍ هبــــوطٍ هر ذره از خــــــــــــاکٍ این دشت

با آرزوی نجـاتٍ  این گــــــــربه غـول پیکـــــــــــــــر

حالا تـــــو را می نویســم ، روی درختانٍ بی بـــــــر

روی همین خــــــاکٍ تشنه ، بر آخرین برگٍ دفـــــتر

 


این قسمت گرفته شده از شعر " آقای حسین خانی" می باشد.

 



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385

|

قرار ...

غزلهای این سری ...


این بار توی شعر خودم ، بیت اولی

من توی کوچه دیدمت و بی معطلی

دست تو را گرفتم و بردم سر قرار

تا توی حوض ماهی یک خانه گلی

یک خانه که گذشته تنهایی من است

یک باغچه شبیه خودت ، میز و صندلی

دنیای من کنار تو هی آب می رود

تا می رسد به گردی یک توپ قلقلی

....

حالا تمام وسعت این توپ مال تو

شاید که بین ما دو نفر وا کند پلی

تا اینکه من گذر کنم از روی پل و بعد

توی بغل بگیرمت و مثل سوگلی ...

و حوض خانه پر شود از عطر سیب تو

و من که بوی شرجی شبهای ساحلی ...

...

...

که با صدای ساعتم از خواب می پرم

من توی کوچه هستم و تو ، ولی ولی...

 

 



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385

|

آسمون بی ستاره

 

   خانوم !

       ببخشید ، با شما هستم

       شما که گفتید : توی بساطتان یک وجب هم آسمان ندارید

    بغل ، بغل آسمان من هم بی ستاره مانده

   صبر کنید

          آسمان خراشهای شهرتان را پاک کنید

   شاید ،

          آنجا ، ستاره ای زیر دست و پا مانده که ،

                                    دلش بخواهد بلند شود !!!

                                         قد علم کند

                                 توی آسمان خالی من

..

..

  صبر کنید خانوم !

           قد بکشید !!!

                                      تمام آسمانهای من

                                                      مال شما می شود ...

                                                                      



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385

|

اتو بان

 


 غروب ، مثل همیشه ، من و تو سرگردان

من و تو ، مثل همیشه ، کنار یک اتوبان

تو می روی و من از پشت سر که هی خانوم!!

نگاه کن ! همه هستی ام شده ویران

منم ، همان که شب و روز تشنه ام کردی

تو ، مثل تشنگی روزهای تابستان

چقدر آمدم و رفتی و نگاهی هم

نکردی عاقبت اینجا ،به من، به این چشمان

همیشه فکر خودت بوده ای تو و حالا

برای من شده اینجا شبیه یک زندان

شبیه قصه گیجی که تا ....

نمی دانم

که تا خود ـ خود ـ  فردا ، ادامه یا پایان؟

بگو که آخر این قصه تا کجا بانو ؟

بگو مگر دلت از جنس سنگ یا سیمان ـ

شده ؟ که این همه سر می دوانیم آخر

بیا خماری عشق را از سرم بپران

..

..

و تو که می روی و من که خوب می دانم

دوباره مثل همیشه ، من و تو یک اتوبان

 

 



 



نويسنده: حسین رضویان

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

|

شعر هم که نخواهم بگویم


شعر هم که نخواهم بگویم

            پیدایت می شود

                    چرخ می زنی

                     می افتم روی غلتک ...

شعر می گویم

       بزرگ می شوی ، صفحه صفحه

                                        دیوان می شوی

           چاپت می کنم